هوراااااااااااا
امروز تولد ترسا هست
تولدت مباررررررررررک تری جووووووووووونم
انشالله ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ عمر کنی
حالا برو ادامه چون منتظرتین
ترسا
از خواب بیدار شدم به تقویم نگاه کردم که یهویی از جام پریدم و زوووود رفتم سمت اتاق کورانوسوکه
-هی بیدارشو کوری بیدارشو
شیرایشی:ها...چت شده
-به من میگی چم شده امروز تولده منه
شیرایشی:چیییییی؟؟؟
-یلا پاشو به بقیه خبر بدیم
شیرایشی:نه......یعنی منو تو تنهایی جشن میگیریم
-خب باشه
شیرایشی:اماده شو بریم بیرون
-بیرون!!!!
شیرایشی:اره دیگه
-های
رفتم اتاقم خودمو اماده کردم خدای من چی پوشیدم مثل گل شده بودم البته هم بودم

لباسام خیلی خوشگل بودم موهامو مدل از بالا گوجه ای زدم و یکم از پایین به حالت ابشاری گذاشتم از اتاقم اومدم بیرون رفتم دنبال کوری واااای اینم خیلی خوشکل شده
شیرایشی:وااااااای چه ناز شدی
-میسی عزیزم شما هم همینطور
شیرایشی:خب بریم
-بریم
منو شیرایشی رفتیم فروشگاه عروسک وااای چه عروسک های خوشگلی داشت
شیرایشی:عروسک انتخاب کن
-انتخاب کنم
شیرایشی:اره
-امممم......من اینو میخوام
یه خرس انتخاب کردم که حجمش متوسط بود و یک قلب هم تو دست خرس بود
شیرایشی:اینو میخوای
-اره
کوری هم برام این خرس رو خرید
شیرایشی:دیگه چیزی نمیخوای
-نه
منو شیرایشی از فروشگاه زدیم بیرون و رفتیم پارک شیرایشی هم بستنی اورد و نشستیم رو چمن ها
شیرایشی:امروز خوب بود
-خیلی عالی بود
شیرایشی:ولی هنوز کامل نشد
-منظورت چیه؟؟؟
شیراشی:بریم خونه خیلی خستمه
-خب باشه
منو شیرایشی برگشتیم خونه
-درو باز کن
شیرایشی:کلید خونه رو نیوردم تو که کلید همراهته
-اره
کوری که همیشه کلید خونه همراهشه پس چرا امروز نیورده قلبم میگه یه خبرایی هست ..درو باز کردم اومدم داخل که کلی برف شادی و فش فشه اومد توصورتم خداااااای من همه ی بچه ها اونجا بودن خونه رو تزئین کردن با تعجب به کوری نگاه کردم اونم برام یه چشمک زد
بچه ها:تولدت مبارک
-وااااااااای
مرلیا:بیا تو ببینم
رفتم پیش بچه ها
-چطوری اومدین تو خونه
ارمی:اووووو این قبل از یک هفته شیرایشی با ما هماهنگی کرد
منم پریدم بغل شیرایشی
رایا:بچه بازی هارو ول کن بیا کیک رو ببر
-الان کاپی
اول یه ارزویی کردم و شمع هارو فوت کردم و کیک رو بریدم کیک رو هم بین بچه ها تقسیم کردیم اه خیلی خوشمزه بود بعد نوبت رقص بودضبط رو روشن کردیم و شروع کردیم به رقصیدن اه قر دادن چه حالی میده بعد از رقص هم کادو هارو باز کردم بیشتر از هدیه ی کوری خوشم اومد یه گردنبند که توش نوشته K&T
-وااااای چه خوشگله میشه برام ببندیش
شیرایشی:باشه عزیزم
کوری برام گردنبند رو بست
کاملیا:چه بهت میاد
ساو:اره
-مرسی
سایو:انشالله به شوهرت برسی
شیرایشی:په من بوووووقم
هممون زدیم زیر خنده خب همینطوری تا نصف شب میگفتیم و میخندیدیم تا بچه ها رفتن
-میگم کوری
شیرایشی:جانم
-مرسی
شیرایشی:من که کاری نکردم
کوری اومد منو بغل کرد منم بغلش کردم
شیرایشی:خیلی دوست دارم ترسا
-منم همینطور
.............................................................
............................ویییییی امیدوارم خوشت بیاد ترسا جونم
| ملیحه | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| داستانش عالیییییی بود . من که خیلی خوشم اومد . سپاس فراوان |
| فاطمه اایچیزن | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| وایی خدا کورانوسوکه خدا بگم چیکارت کنه به پسر مردم چیکار داری ایجی من تورو نکشم مرلیا نیستم پاسخ:خخخخخخخ منم باهات همکاری میکنم تا با خاک یکسانشون کنیم |
| فاطمه اایچیزن | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| منم که پررو همیشه خدا شجاعت رو انتخاب میکنم باشه امشب ساعت 10 لشگر کشی میکنیم خخخ پاسخ:خخخخخخ منتظرما |
| آتنا ایچیزن | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| عالی بود پخش اتاق شدم انقدر خندیدم پاسخ:خخخخخ واقعا خنده دار بود؟؟؟ |
| سایو فوجی | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| اون قسمت اتوبه نزدیک بود پخش شم رو زمین این قدر خندیدم عاااالی پاسخ:مرسی عزیزم منم وقتی داشتم مینوشتم هی میخندیدم |
| اینهیه | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| عالی بود لایک دخمل پاسخ:میسی دخی |
| كامليا | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| خيلى عالى بود پاسخ:مرسی نظر لطفتونه |
| لوشـــــــــــــــــــی | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| آپممممممممممممممم پاسخ:الان میام |
| لوشـــــــــــــــــــی | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| عااااااااااااااااااااالی بود مث همیشه پاسخ:میسی عسیسم |
| رویا | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| عالی بود ایولاااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااااا پاسخ:مرسییییییییییی عجیجم |
| ليندا | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| وااااااييييي چه رمان قشنگي داري خييييلييييي عاليييييه پاسخ:مرسی عزیزم نظر لطف شماست |
پاسخ:میسی ساو جووووون