رمان یادم باشی

بچه ها براتون یه رمان کوتاه اوردم

خیلی غم انگیزه خیلی 

این رمان رو امروز صبح نوشتم 

خب حالا برو ادامه نظر هم یادت نره 

اگه نظرات بالای ۳۵ تا شدن قول میدم رمان بعدی رو بزارم

خب حالا تشریف ببر ادامه


داشتم خودمو اماده می کردم امروز روز خیلی مهمی برام بود خیلی اکایا داخل اتاقم اومد

اکایا:اماده ای خانم 

-اره دادا

سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت فرودگاه امروز ایجی از امریکا بر می گرده اون عشق من نمیدونم بعد از سه سال قیافش عوض شده یا نه خیلی خوشحالم خیلی نمی تونم خودمو کنترل کنم به فرودگاه رسیدیم از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل بچه ها هم بودند همه ی بچه ها ازدواج کردند فقط من بینشون مجرد بودم رفتم پیش بچه ها بعداز چند دقیقه ایجی رو دیدم اصن عوض نشده بود بدو بدو رفتم پیشش

-سلاااااام ایج.........

یه دختری اومد و محکم بازوی ایجی رو بغل کرد بغضم گرفت اصن نمیتونم بفهمم

اکایا:اقای ایجی نمی خواید معرفی کنید

دختر:من نامزد ایجی هستم اسمم لینداس

چ...چی؟؟نمی تونم تحمل کنم من عاشق ایجی بودم ولی حالا می بینم ...طاقت دیدن این دختره رو نداشتمزود از فرودگاه زدم بیرون از فرودگاه دور شدم اکایا چندبار بهم زنگ زد اما جواب ندادم هوا تاریک شده بود هیچکس تو خیابون نبود نمی تونستم بغضمو نگه دارم شروع کردم به گریه کردن از بس گریه کردم چشمام کاسه خون شده بودند تو خیابون داشتم راه میرفتم حتی نمی دونستم دارم کجا میرم یه دردی رو حس کردم قلبم خیلی داشت درد میکرد دردش نا محدود بود یه چیزی جلو چشمام سیاه شد و دیگه چیزی نفهمیدم ........

چشمامو باز کردم قلبم خیلی درد داشت یه پسری بالا سرم بود که با لبخند بهم نگاه میکرد 

-من کجام؟؟؟

پسر:نگران نباش بیمارستان 

یاد اتفاق دیروز افتادم دکتر اومد و منو معاینه کرد دکتر یه اشاره ای به پسره کرد و دوتاشون رفتن بیرون بعد از چند دقیقه پسر با ناراحتی برگشت پیشم 

-کی....منو مرخصی میکنن

پسر:امروز

-من ازتون ممنونم که کمکم کردید راستی اسمتون چیه؟؟

پسر:تونی اسمم تونی است

-خوشبختم ارمی

موقع مرخصیم رسید منم اماده شدم میخواستم به اکایا زنگ بزنم که بیاد دنبالم اما تونی با اصرار زیاد گفت خودم میرسونمت سوار ماشین شدم و ادرس خونمون رو بعش دادم به خونه رسیدیم من پیاده شدم و زنگ خونمون رو زدم اکایا در رو باز کرد اکی محکم منو بقل کرد تونی اکایا رو صدا کرد و دوتاشون تنهایی داشتن حرف میزدن منم رفتم داخل تو اتاقم رو تختم ولو شدم یاد اتفاق دیروز افتادم دفتر خاطراتمو دراوردم و شروع کردم به نوشتن من واقعا عاشق ایجی بودم اما اون...... اکایا وارد اتاقم شد چشماش قرمز شده بودند

-اکی چی شده 

اومد محکم منو بغل کردو شروع کرد گریه کردن 

-اکایا بگو چی شده

اکایا:خواهر.......خواهر کوچولوی من

(چهار ماه بعد)

من و تونی مثل دوست شده بودیم اون خیلی پسر خوبیه ارزوی هر دختریه چشم های ابی ش منو یاد ایجی می ندازند و با اون موهای قهوه ای اش یه روز تونی ازم خواستگاری کردمن تونی رو دوست داشتم اما عاشقش نبودم من عاشق ایجی بودم و هستم ولی نمی تونستم بهش نه بگویم و جواب رو مثبت دادم .......

روز عروسیم رسید لباس های سفید که تنم بود ارزوم بود اینارو در عروسی منو ایجی بپوشم ایجی با کت شلوار سیاه پوشیده بود ایستاده فقط به من نگاه می کرد سرمو گرفتم پایین و ازش رد شدم که دستمو گرفت میخواست چیزی بگه که تونی اومد ایجی از خیلی وقته که این دختره لیندا تنهاش گزاشت داشتم با تونی راه میرفتم فقط فکر ایجی بودم فقط که یهویی قلبم گرفت جلو چشمام سیاه شد و دیگهچیزی نفهمیدم.........

(اکایا)

خواهرم رفت اونم تو روز عروسیش تونی حالش خراب شده همه ی بچه ها داشتن گریه میکردن منم که چشمام کاسه خون شده بودن الان خیلی زود بود برای رفتنش خیلی چطور دلش اومد منو تنها بزاره ایجی سمت اتاق ارمی رفت منم رفتم دنبالش حال ایجی بدتر از من بود فجیع داشت گریه می کرد دفتر ارمی که روی تخت بود رو ورداشت و بازکرد اشکاش دفتر رو پر کرد یهویی دفتر از دست ایجی افتاد و حالش بدتر و بدتر شد دفتر رو برداشتم و خوندم:

من میدونستم که بیماری قلبی دارم 

خوشحالم که با ایجی ازدواج نکردم چون می دونستم عمر زیادی ندارم 

ولی هنوز عاشقشم

عاشق اون رنگ چشماشم

عاشق اون موهای قرمزشم که همیشه بهش عیب میکردم که شبیه ان شرلی 

من فقط دوس داشتم بخنده چون قشنگی صورتش به خنده هاشن 

عاشقتم ایجی

می خوام امشب با این قصه یادم باشی

[ پنج‌شنبه 12 آذر 1394 ] [ 15:53 ] [ armita0mukami ] [ بازدید : 2433 ] [ نظرات (8) ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
سویودو جیمی [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
اگه میخوای نظرای وبتو زیاد کنی ، برو به وبلاگای دیگه نظر زیاد بده ^^
پاسخ:اره عزیزم درسته ولی من مشکلم درس هامه دیر به دیر سر میزنم به وب ها

فاطمه اایچیزن [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
انلااین شووو
پاسخ:نت ضعیییییییییییییف چون داره بارون می باره وای فای مون قطع و وصل میشه نمیتونم

اینهیه [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
خودتو باور داشته باش جانم تو بهترینی
پاسخ:l مرسی عزیزم سعیمو میکنم

اینهیه [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
نه عزیزم این کارو نکن ماهم همین مشکل رو داریم ولی مقاومت میکنیم

اخه حیف وبت نیست من که بهت گفتم خودت رو باور داشته باش عزیزم جا نزن جون ایجی جانزن
پاسخ:ولی بچه هارو می بینی هیچ نظری نمیدن فقط میان نگاه میکنن و میرن خب ولی راس میگی من به خودم هیچ باوری ندارم

اینهیه [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
اینهی فدات افرین تو بهترینی
پاسخ:قربونت عزیزم به بهترینی تو که نمیرسم

فاطمه اایچیزن [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
ارمی مااماانی تو قسمت پنجم رو بزار نصف نظرارو خودم میدم
پاسخ:الان حوصله ندارم دخترم

فاطمه اایچیزن [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
ارمی انلاین نمیشی؟؟.؟
پاسخ:الان ان میشم

سارا [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
سلام عزیز چطوری یا نع؟

برااا چی حذف کنییییی

بمووون من رمانمو میخوام شروع کنم بیا وبم

نری هاااا
پاسخ:ا راس میگی اووووووووومدم نه بابا حذفش نمی کنم

آخرین مطالب
....................... (شنبه 06 تیر 1405)
قهرمانان تنیس واقعی (شنبه 06 تیر 1405)
سرنوشت تلخ 6 (شنبه 06 تیر 1405)
برای ریواس (شنبه 06 تیر 1405)
قدرت هاتون (شنبه 06 تیر 1405)
رمان یادم باشی (شنبه 06 تیر 1405)
سرنوشت تلخ 5 (شنبه 06 تیر 1405)
این چه وضعشه!!! (شنبه 06 تیر 1405)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران