سرنوشت تلخ 2

هییییییییییییییییییییییییییییییی

بالاخره گذاشتم ولی تورو خدا جیغ نکشید

سرممممممممم رفت

حالا برو ادامه


چشمامو باز کردم من کجام؟؟!!! این جا کجاست؟؟!!نهههههههههههههه؟؟؟!!! من هنوز جونم کلی ارزو دارم میخوام ازدواج کنم بچه دار بشم نه دیگه بچه خیلی اضافیه حالا بریم سر اصل مطلب اینجا کجاست؟؟؟!!!مامااااان؟؟!! بچه ها افتاده بودند روی زمین یهویی یه صدایی اومد

صدا:وااااااااااای باور نمی کنم که دوباره برگشتن

بچه ها کم کم  بلند شدن اونا هم دقیقا هنگ کرده بودن یهویی چندتا پسر اومدن جلو اینا دیگه اینجا چیکار میکنن؟؟؟!!!

-شما اینجا چیکار میکنید

شین:اینجا دنیای واقعی ماست

ترسا:این ایکا کجاست اگه دستم بهش نرسه مارو تو کدوم گوری اورد

توما:نگران نباش ما با ایکا هماهنگی کردیم که شمارو بیاره اینجا

سایو:برا چی؟؟؟

یوسکه:اینجا نمیشه حرف زد دنبالم بیاین

هممون راه افتادیم دنبال یوسکه وااااااااااااای جای عجیبی بود خونه ها از الماس درست شده بودن زمین هم همینطور خیلییییییییییی مکانش جالبه

یوسکه:رسیدیم

یه کلبه ی کوچیک جلومون بود این حتی مارو نمیگیره بابا

هیکارو:یعنی این کلبه همه ی مارو میگیره

شین :ظاهرشو نبین درونشو ببین

وقتی داخل کلبه رفتیم واااااااااااااااااااااااای فک کنم دارم خواب میبینم

مرلیا:oh my god

ریوما:باور نمیکنم

ریوگا:از بیرون......کوچیکه

شیرایشی:از داخل اینگار قصره

یهویی یه پیرمرد به همراه ایکا اومد

پیرمرد:خوش اومدین وااااااااای شما اصلا عوض نشدین 

ایکا:ایشون پروفسور هستند

-واسه چی مارو توردین اینجا

پروفسور:چون اینجا دنیای واقعی شماس

فوجی:چی؟؟؟

پروفسور:داستان طولانیه شما هم نمیتونید هیچی رو به یاد بیاورید چون حافظتون رو از دست دادید

اینهیه:یعنی ما قبلا اینجا زندگی کردیم

پروفسور:بله شما هم کاملا انسان نیستید یه رگتون خون اشامه

سایو:چی؟؟؟چطور امکان داره

پروفسور:توی این سرزمین همه چی امکان داره

ایجی:خب اگه قبلا اینجا زندگی میکردیم پس کی هستیم

پروفسور:یه روزی می فهمید

-شما چرا به من نگفتین

شین:اگه بهت میگفتیم تو میگفتی اینا خیالاتی شدن

توما:بهترین راهش این بود که ایکا رو بفرستیم سمت شما

پرفسور:ایکا و یوسکه و شین اتاق های بچه هارو بهشون نشون بدین

شین:باشه

اتاق هارو به ما نشون دادن اتاقم رنگش سفید بود دوست داشتمم رنگش بنفش باشه اه ولی ما واقعا کی هستیم واس چی مارو اوردن اینجا من نمیدونم همینطوری فکر میکردم که خوابم برد

فردا صبح

.....................................

میدونم کمه اما وقت نداشتم زیاد بنویسم

 

 

[ جمعه 22 آبان 1394 ] [ 13:44 ] [ armita0mukami ] [ بازدید : 1242 ] [ نظرات (5) ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
فاطمه اایچیزن [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
خخخ ریوما غرتی میشود خخخخ
پاسخ:خخخخخخ اره

فاطی [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
مغسی بوکوووو
پاسخ:ممنون اجی

اینهیه [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
عالی بود افرین
پاسخ:lمیسی اجی

سویودو جیمی [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
آخییییییییییییییییییی
پاسخ:میسیییییییییییی اجی

الینا کینتارو [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
آخی

چرا اینجوری شده؟؟؟؟

من که خیلی از اخلاق آتوبه خوشم نمیاد ولی خیلی دلم براش سوخت!!!




پاسخ:منم همینطور

آخرین مطالب
....................... (شنبه 06 تیر 1405)
قهرمانان تنیس واقعی (شنبه 06 تیر 1405)
سرنوشت تلخ 6 (شنبه 06 تیر 1405)
برای ریواس (شنبه 06 تیر 1405)
قدرت هاتون (شنبه 06 تیر 1405)
رمان یادم باشی (شنبه 06 تیر 1405)
سرنوشت تلخ 5 (شنبه 06 تیر 1405)
این چه وضعشه!!! (شنبه 06 تیر 1405)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران