ببخشید دیر گذاشتم اخه لوکس بلاگ هنگ کرد و هرچی که نوشتم پاک شد
حالا که گذاشتم زود شوت شو ادامه
.
.
.
.
.
من حوصله ی شوت کردنتو ندارم برو از یکی کمک بگیر یا خودت شوت شو
خلاصه من با ایجی تو بیمارستان موندم موقع مرخصیش رسید ایجی هم مرخص شد و با هم برگشتیم هتل ایجی رفت اتاق پسر ها منم اتاق دخترا
-سلام
رایا:ها!!!برگشتی
-په توقع داشتی تا اخر عمر اونجا بمونم ایجی مرخص شد
ترسا:دیروز چه غلطی کردین
-جانم؟؟؟
مرلیا:تنهایی خوش گذشت
-هی شما ها
ساو:اره دیگه اصلا معلومه
-میشه یکیتون بگه منظور چی هست؟؟؟
رویا:نفهمید
کاملیا:اره نگرفت
سایو:خب خره دیگه
رایا:حالا این قضیه رو ول کنین
فاطی:اصلا به شما ربط نداره
ساو:بچه ها حوصلم سر رفته
رایا:الان قراره بریم جنگل
-وای من به استراحت مطلق نیاز دارم
مرلیا:اره عزیزم تو استراحت کن که بچه ات نیوفته
-نانی؟؟؟؟؟؟بچه؟؟؟؟؟؟بیشووووووور خرهههههههههههه نیاز به تربیت داری
مرلیا:من تربیتم خیلی فوق العاده اس
-الان میبینیم
و افتادم به جونش یه روز پیش ایجی موندم چه فکرهایی برام کردن بیشعور ها
رایا:بسههههههههههه زود اماده بشین
ویییییی صدای رایا منو لرزوند ما هم زود اماده شدیم رفتیم اتاق پسر ها درو باز کردیم خدای من اینا دیگه کین
مومو داشت با کایدو دعوا میکرد اویشی هم سعی میکرد جداشون کنه اتوبه هم داشت فیلم میگرفت ایجی داشت داد میزد شونم کو خدای من چقدر شلختن ریوگا داشت خودشو عطر میزد ریوما نشسته پونتا میخورد بقیه هم در حال تماشای دعوا که یهویی صدای تزوکا اومد
تزوکا:بسههههههههه زود بیاین بیرون
پسرا هم از اتاق اومدن بیرون و سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم جنگل .....وقتی رسیدیم هممون از اتوبوس پیاده شدیم وییی بوی طبیعت چقدر خوب بود روی چمن ها فرش کردیم و نشستیم
ساو:بازم حوصلم سررفته
ریوگا:بیاین شجاعت یا حقیقت رو بازی کنیم
مرلیا:با نظرت موافقم
یه بطری اوردم و بازی رو شروع کردیم ریوگا بطری رو چرخوند و سر بطری افتاد سمت تزوکا و تهش سمت مومو
تزوکا:حقیقت
مومو:اممم.......عاشق چه کسی شدی
تزوکا به رایا نگاه کرد
تزوکا:هیچکس
مومو:عزیزم خجالت نکش کسی غریبه ای بین ما نیس بوگو
تزوکا:من حرفمو گفتم دوست داری صد بار دور جنگل بدوی
مومو:نه نه باشه بابا تسلیم اگه میخوام صدبار دور جنگل بگردم توم چی میمونه اونم جنگل نه زمین تنیس
تزوکا بطری رو چرخوند و افتاد سمت ایجی و اتوبه
اتوبه:حقیقت
ایجی:خب...اممم........اها شورتت چه رنگیه
خدااااای من این دیگه چه سوالی بود ولی واقعا خوب کاری کردی ایجی
اتوبه:به تو چه اصلا نمیخوام بگم
ایجی:نمیخوای بگی ها
که یهویی شیرایش از پشت اتوبه اومد و شلوار اتوبه رو کشید خدااااااااااای من پسرا غشیدن دخترا مردن من حالت تشنج گرفتم شورت اتوبه صورتی رنگ بود با شکل خرس های کوچیک بود
اتوبه:مرده شورتو ببرن شیرایشی با تو هم هستم ایجی
اتوبه شلوارشو کشید بالا
تزوکا:ایجی و شیرایشی واقعا که مگه نمیبینید دختر تو جمعتون هست
-کاپی خودتو عصبانی نکن برامون عادیه
فاطی:وای خدای من چقدر خندیدم خیلی صحنه ی باحالی بود
اتوبه:فاطی حتی تو
فاطی:بس کن یکم جنبه داشته باش
اتوبه:ابرومو بردن بعد میگی جنبه داشته باش
فاطی:بابا کسی غریبه ای که بین ما نیس
خب همینطوری حرف زدیم و خندیدیم و......... تا شب شد و برگشتیم هتل هممون ولو شدیم رو تختا و خوابیدیم
(صبح شد)
| میساکی | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| عزیزم توی رمان مشکل ندارم پاسخ:چیز خاصی نمیخواد اینقدر هم نگو داستان هام بی حالن یا بی مزه چون اینطوری اعتمادت میاد پایین من قبلا مثله تو بودم |
| میساکی | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| عزیزم توی رمان مشکل ندارم <img src="http://loxblog.com/images/smilies/smile%20(3).gif" width="18" height="18"> میشه گفت چیزی که من مینویسم بیشتر داستانه تا رمان بعد دو تا رمانی هم که نوشتم بی حال بودن <img src="http://loxblog.com/images/smilies/smile%20(9).gif" width="18" height="18"> اصلا نمیتونم رمانو عشقولانه کنم اگه هم نوشتم داستان غیر عاشقانه مینویسم <img src="http://loxblog.com/images/smilies/smile%20(0).gif" width="18" height="18"> |
| اینهیه | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| خیلی خوب بود باریک باریک پاسخ:مرسی عزیزم |
| ساو | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| عالی بود حرف نداشت پاسخ:اریگاتو |
| رویا | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| عالی بود ولی من بوست از سر ریوما میکنم پاسخ:خخخخ مرسی عجیجم |
| فاطمه اایچیزن | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| هی هی صبر کن من دارم راجب خودم و ریوگا فکرای بد میکنم قسمت بعدی ریوگا یه بلا سرم بیاری سیلی محکمم در انتظارته پاسخ:نه بابا این حرفا چیه ریوگا چه به این کارا اصن بهش میاد طفلکی |
| سایو فوجی | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| عااااااااااالی پاسخ:مرسی |
| فاطی | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| عااااالیییییی.... پاسخ:ممنون |
| فاطی | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| با کمااال پررویی...قسمت بعدیییییییی... پاسخ:باشه عزیزم میزارم |
| فاطی | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| مووووخاااااااممممم... پاسخ:اگه نوشتمش حتما میزارم |
| رویا | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| میسی گل من پاسخ:خواهش میکنم |
| آتنا ایچیزن | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| عالی مثل همیشه عقشم عقشم ادرس وبتو گم کرده بودم تازه باکلی گشتن تو وبلاگا پیدات کردم به خدا داشتم میمردم کجا بودی بعدیو زودتر بزار ببینیم چی شد خوووووب پاسخ:عشقمی تو قربونت ببخشید انلاین نبودم ولی الان میزارم |
| رویا | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| زود باش بزارررررررررررررررررر پاسخ:باشه عزیزم میزارم |
| كل | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| من ادامه ميخوام ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه پاسخ:بخدا انلاین نبودم الان میزارم |
| كامليا | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| ببخشيد اسممو اشتباهى نوشتم (كل = كامليا) پاسخ:اشکال نداره ;-) |
| رویا | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| کو رمااااااااااااااانت پاسخ:ببخشید گذاشتم اما لوکس بلاگ هنگ کرد و پاک شد باید دوباره بنویسمش |
| لوشـــــــــــــــــــی | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| عااااااااااااااااااااااااااالی عااااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااالی عااااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااااااالی پاسخ:واااااااااااااای مرسی عزیزم |
| مونوکو | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| معلومه برای امتحانا آماده نیستی! |
پاسخ:مرسی عزیزم