عشق یعنی......... قسمت 12

بچه ها دیگه به اخری های رمان رسیدیم 

حالا جون مادرت برو ادامه

.

.

.

.

.

.

.

.

بابا گفتم برو ادامه چرا وایسادی 

.

.

.

.

.

خب مگه نمیشنوی برووووووووووو ادامه!!!!!!!!!اه


بعداز چند روز برگشتیم خونه هامون

-اااااااااااا(خمیازه)خوابت نمیاد

ایجی:نه......راستی یکم میخوام باهات حرف بزنم بیا اینجا بشین 

رفتم پیشش روی مبل نشستم وای بدجور خوابم میومد

-بنال

(ایجی)

-من.....خیلی وقته میخواستم............اینو بگم ..........با من......از...ازدواج میکنی

یهویی حس کردم یکی سرشو گزاشته رو شونه هام چیییییییی ارمی خوابیده بود یعنی هیچی نشنید واااااااای من بزور اینو گفتم حالا باید یهروز دیگه بهش بگم اوووووووف از تو ارمی......بلندش کردم و بردمش اتاقش روی تخت گزاشتمش و پتو رو روش کشیدم

چراغ رو خاموش کردم و رفتم اتاقم

(ارمی)

زیییییییییینگ....زیییییییییییییییینگ

-مررررررررررض...حناااااق......بزار یکم اروم بخوابم

زییییییییینگ زییییییییییییییییینگ

-ولک خفههههههههههههههههههه

گوشی رو ورداشتم و جواب دادم 

-بله

......:سلام ارمی خودتی

-شما کی باشین؟؟؟

......:یوسکه ام خرههههههه

-اولا خر خودتی دوما به نظرت کی سرصبح زنگ میزنه 

یوسکه:الان به نظرت صبحه خنگول الان ساعت۱۲ ظهره

-خب چی میخواستی

یوسکه:ربع ساعت دیگه میرسیم فرودگاه

-چیییییییی؟؟؟؟؟؟بگو جون تو 

یوسکه:جون خودت

گوشی رو قطع کردم و با کلی ذوق و شوق رفتم سمت اتاق ایجی 

-ایجی پاشوووووووووووووو

دیدم بیدار نمیشه دستمو موج کردم و محکممممممممممم زدم تو شکش که باعث شد از خواب بیدار شه

ایجی:اوووووووووووووخ رودم مامااااااااااااان

-پاشوووووووووووو

ایجی:چی شده

از شوق نمیتونستم حرف بزنم

-دارم بهت میگم پاشو بعدا میفهمی

از اتاقش رفتم بیرون و رفتم سمت اتاقم یه دست لباس ورداشتم و پوشیدم و رفتم دنبال ایجی اونم اماده شد

ایجی:نگفتی کجا میخوایم بریم

-گفتم بعدا میفهمی

از خونه زدیم بیرون و سوار تاکسی شدیم 

راننده:ببخشید کجا میخواین برین؟؟؟

-ما رو ببر سمت فرودگاه

راننده:بله

ایجی:فرودگاه:چیییییی؟؟؟؟؟

-هیسسسسسس

بالاخره هم رسیدیم از تاکسی پیاده شدیم داشتم به اطرافم نگاه میکردم بلکه ببنمشون همینطور ی داشتم نگاته میکرد...........بالخره یوسکه رو دیدم منم زود پریدم بغلش ایجی شوکه شده بود خب حقشه منو بغل یه مرد که نمیشناستش ببینه یهویی ایجی منو کشید و اومد جلو روبه روی یوسکه وایساد

یوسکه:شما؟؟؟؟

ایجی:من باید این سوالو ازت بپرسم

یوسکه:ها؟؟؟؟

ایجی:ایشون نامزد من هستم فهمیدی

چییییی؟؟؟نامزدت میام کفشو میزارم تو دهنت ایجی 

-ایجی یوسکه برادرم هستن 

ایجی:چی؟؟؟؟؟یعنی...این برادرته

-پ ن پ خواهرمه

یوسکه:این پسره واقعا نامزدته

اومدم حرف بزنم که ایجی پرید وسط

ایجی:اره مشکلیه

یوسکه:نه اتفاقا خیلی عالیه

-خفههههههه شید من نامزد هیچکی نیستم یوسکه بقیه کو؟؟؟

یوسکه:اونور نشستن

-بریم پیششون

وییییی برادرام چقدر بزرگ شدن ای خپا بگم چیکارت بکنه پدر که منو چهار سال از دیدن برادراتم محروم کردی

شین:بزرگ شدی

-تو هم همینطور

کانتو:من خوابم میاد

لایتو:بریم عمارت خودمون

-عمارت؟؟؟؟؟

لایتو:اره من که عمرا برم عمارت پدرم

کانتو:یلا بریم

هممون سوار ماشین شدیم و رفتیم عمارت البته سه تا ماشین گرفتیم چون جمعیت برادرام خیلی زیادن

.............ادامه دارد.....................

بچه هایی که تو رمان هستن ببخشید که تو این قسمت نیوردمتون 

[ سه‌شنبه 28 مهر 1394 ] [ 21:47 ] [ armita0mukami ] [ بازدید : 1549 ] [ نظرات (23) ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
ساو کایدو [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
حمالا
پاسخ:باشه

اینهیه [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
وای نگووووووو

منم خیلی خوش حالم که یه زن داداش گل مثل تو پیدا کردم اون نظر خصوصی هم از خل وچلیمه خخخخخ
پاسخ:همچنین عجیجم

فاطمه اایچیزن [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
به نظر من بهتره اول این رمان رو تموم کنی بعد رمان دیه ای رو بزاری چون بعضیای مخشون ارور میده
پاسخ:اره خب اول باید این رمانمو تموم کنم بعد بزارم البته این مدرسه هم خیلی مشکله

كامليا [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
الان بزار
پاسخ:الان مدرسه خیلی مشکله در ضمن باید اول این رمانمو تموم کنم

آیکا [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
سلام،لینکی

همین حالا بزار عزیزم
پاسخ:منم لینکت کردم یزار اول این رمانمو تموم کنم بعد بزارم

آیکا [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
همه دارن اعلام نقش میکنن پس منم بگم که منو سیچی پلیز
پاسخ:باشه تو رو با سیچی میزارم

رویا [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
به نظرم آرمیتا جون اول این رانتو تموم کن چون میدونی دوتا رمان که بخوای باهم بنویسی به درس و مدرسه ات نمیرسی اگرم که میخوای بنویسی تابستون بنویس عزیزم
پاسخ:اره راست میگی ممنون عزیزم

اینهیه [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
سلام گلم خوبی عزیزم؟

به نظرمن زیادروخودت فشارنیار هروقت این یکی رو تموم کردی بعدی رو بزار راستی ما مشتاقانه منتظر رمان بعدیت هستیم

کجا برم واسه اعلام شخصیت هان؟

خخخخخخخخخخخخخخ تعجب نکن ما اینیم دیگه





























وابرای چی میای پایین





















د میگم نیا





















بازم که داری میای پایین

















وای من

















خوب حالا که تو میری پایین من میرم بالا خخخخخ
پاسخ:خخخخخخخخخخخخخخخخ حق باهاته هروقت این یکی رو تموم کردم اونو میزارم البته الان اعلام شخصیت میکنم که رمان رو اماده کنم که زیاد معطل نوشتن نشم

اینهیه [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
ارمیتا اسم وب روگذاشتی رمان های من بعد انتظار داری رمان بعدی رو تابستون بزاری زود باش همین الان بزار
پاسخ:باشه عزیزم میزارم ولی این رمان باید تموم بشه که البته رمان عشق یعنی...... دیگه دو قسمت یا سه تا بیشتر نمونده

اینهیه [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
داری رومان عشق یهنی رو تموم میکنی نهههههههههههه خوب تورمان جدیدت باکی باشم هان
پاسخ:اره دیگه نمیخوام زیاد باشه خب من نمیدونم این دیگه نظر خودته

اینهیه [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
خوب باکی باشم ریوگا خوبه؟

اره خوبه من تو رمان یوکو جپن هن با ریوگام باشه باشم

بیوگرافی که نمیخوای میخوای؟
پاسخ:ریوگا اره خوبه من بیوگرافی تو ندارم اره بده

اینهیه [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
خوب جانم به قوربانت بگه

نام اینهیه کیکومارو

سن هم سن تو

قد 175یه پنج سانت از ریوگا قدم کوتاه تره

خانواده پدر مادر برادر بزرگ تر ایجی (میگم چه طوره خواهر ایجی باشم خیلی باحال میشه توهم میشی زن داداشم منم میشم خواهر شوهرت. )

عاشق الکی مثلا ریوگا ایچیرن

شخصیت

یه دختر شر پر حرف حاضر جواب که از پسرا بجز داداش خیلی بدش میاد عاشق ورزش های رزمی. شعارش هم هست وقتی خونه بابات راحتی نمیری خونه شوهر کولفتی

خخخخخخخخخ

اطلاعات کافیه یا بازم بگم
پاسخ:خخخخخخخخ نه بابا کافیه اره راست میگی اگه خواهر شوهرم بشی خیلی باحال میشه ولی خداییش شعارت منو ترکوند

اینهیه [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
عزیزم اگه دوست نداری خواهر ایجی باشم من اسراری ندارم از دوباره بیوگرافی بدم؟

اینهیه [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
ما اینیم دیگه شعارم یه چیز دیگست زن داداش
پاسخ:خب چی هست خواهر شوهر
پاسخ:میگما این نظر خصوصی رو تازه دیدم بابا نگران نباش چرا نباید خواهر شوهر به این گلی نداشته باشم

اینهیه [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
ارمتا جون رسید دستت بگو دیگه مردم از نگرانی اخه من ندیدم بیوگرافیم رو فکر کردم دوست نداشتی خواهر ایجی باشم خخخخخخخ

یکی نیست بهم بگه تو فکر نکنی نمیشه خخخخخخ

سایو فوجی [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
به نظر خودم تابستون بزاری بهتره
پاسخ:نمیدونم

میساکی [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
عزیزم به حرفت گوش کردم رمان مینویسم بیا اعلام نقش کن
پاسخ:هورااااااااا بالاخره

آیدا [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
سلام آرمی جون به نظرمن الان بزار فقط ببخشیدمیشه هروقت گزاشتی منم باتزوکا بزاری
پاسخ:سلام عزیزم مرسی از نظرتون ولی ببخشید تزوکا رو دوستم انتخاب کرد حالا شما یکی دیگه انتخاب کنید

میساکی [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
عزیزم چون شخصیت کمه الان برات شیطان، اسکلت، خفاش مونده کودومشو میخای
پاسخ:خب شیطان بهتره

می ساکو [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
سلام گلم وبلاگت خیلی خوبی داری



به نظر من الان بگذارو اگه میشه من با ریوما البته اگه کس دیگه ای نخواسته
پاسخ:مرسی عزیزم نظر لطفتونه اما معذرت میخوام یکی از دوستام انتخابش کرد میتونی یکی دیگه رو انتخاب کنی

زهرا [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
سلااااام میشه من با فوجی باشم
پاسخ:ببخشید فوجی انتخاب شده یکی دیگه رو انتخاب کن عزیزم

زهرا [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
باوشه تزوکا چی
پاسخ:بازم ببخشید از تیم های دیگر انتخاب کن گلم

فاطمه اایچیزن [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
خب اممم من هم هیکارو رو از تیم شیتن هوجی اشغال میکنم

نام و نام خونوادگی:merlia shiraishi

سن:یه سال از هیکارو کوچیک ترم

اخلاق:بسیااا بسیااار کرم میریزم خیلی شرم عادت دارم روی پسرارو کم کنم ولی این هیکارو و کوچان از رو نمیرن

بازوی غالب:چپ

سبک بازی:خشن بی اساس

لقب : مرلی (که شماها صدام میکنید) چیبی(کورانوسوکه)دختره ی شر (هیکارو)

لقبایی که من برا بقیه میزارم:کوچان(کورانوسوکه) زی زی (هیکارو)

همینا بسه ؟

اگه اخلاق هیکارو رو هم نی دونی ببگم

اینو تزوکا خشک و خونسرده
پاسخ:باشه عزیزم نه لازم نی اخلاق هیکارو رو بدی

آخرین مطالب
....................... (شنبه 06 تیر 1405)
قهرمانان تنیس واقعی (شنبه 06 تیر 1405)
سرنوشت تلخ 6 (شنبه 06 تیر 1405)
برای ریواس (شنبه 06 تیر 1405)
قدرت هاتون (شنبه 06 تیر 1405)
رمان یادم باشی (شنبه 06 تیر 1405)
سرنوشت تلخ 5 (شنبه 06 تیر 1405)
این چه وضعشه!!! (شنبه 06 تیر 1405)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران