عشق یعنی..... قسمت 7

حرف خاصی ندارم برو ادامه

.

.

.

.

.

.

.

نشستی؟!؟!؟د پاشو برو ادامه اهمردد


رایا:این چیه؟؟؟

مرلیا:سوسک

رایا:ورش دااااااارین من از سوسک حساسیت دارم

تزوکا:خانم کوران

رایا:مرررررض یکی بیاد ورشه دارههههههه

تزوکا هم سوسک را از سر رایا ورداشت و انداخت بیرون 

شیرایشی:نهههههههههههه

تزوکا:نکمه به نظرت اینجا چیه؟؟که با خودت سوسک میاری

رایا:کورانوسکه شیرایشی

شیرایشی:بله

رایا:بلاااااااااااا

و افتاد به جون شیرایشی مرلیا که اینگار نه اینگار دارن برادرشو میکشن فقط ترسا از شیرایشی دفاع میکرد

ترسا:هی ولش کن رایی د ولش کن

رایا:تو خفه شو وگرنه تو رو هم با خاک یکسان میکنم 

تزوکا:رایا بسه دیگه

رایا:اون پسره ی پررو......باشه

راننده:رسیدیم

هممون هم اومدیم پایین ترسا هم داشت از اتوبوس میومد پایین که پاش لغزید و افتاد تو بغل شیرایشی

ترسا:اوخ ببخشید

شیرایشی:مشکلی نیس

کاملیا:اینارو نیگا

رویا:خخخخخ

یه صدایی اومد 

صدا:اهای 

فاطی:اتوبه

اتوبه:سلام

-واس چی اومدی

اتوبه:به نظرت دختر عموم رو تنها بزارم

یهویی ایجی اومد و دستاشو انداخت دورگردنم

ایجی:یادت رفته من باهاش هستم

-وردار اون دستاتو از رو من

تزوکا:حرف بسه هوا تاریکه زود برین تو هتل چون فردا قراره بریم ساحل

بچه ها :بریم

خب ماهم رفتیم تو هتل من که لباسامو عوض کردم و خوابیدم

(صبح شد)

از خواب بیدار شدم دخترا خواب بودن رفتم بیدارشون کنم

-هی ترسا....رویا...رایا.......مرلی....کاملیا.......پاشین

هیچکی بیدار نشد یه نفس عمیقی کشیدم

-بیدااااااااااااااااار شید

همه از خواب بیدار شدن و با تعجب داشتن به من نگاه میکردن

رایا:حناااااااااااق

ساو:مرض بگیری انشالله

سایو:انشالله 

-هی شماها الان ساعت ۱۰ یه ساعت دیگه میریم خر ها

همه پاشدن لباساشونو پوشیدن و وسایلمون رو جمع کردیم و رفتیم پایین پیش پسرا

مومو:اولالا خشکل شدین 

اینویی:اره

تزوکا:زود سوار اتوبوس بشین

ما هم سوار اتوبوس شدیم وراه افتادیم ....بالاخره رسیدیم هممون پیاده شدیم 

رویا:بچه ها دلم میخواد بازی کنم 

-بریم

لباس های مخصوص رو پوشیدیم و رفتیم تو اب 

مرلیا داشت راه میرفت که ریوگا و شیرایشی بلندش کردن و انداختنش تو اب اتوبه و فاطی هم داشتن هندونه میخوردن نوش جونشون تعارفه نمیکنن رویا و ریوما هم داشتن کلکل میکردن سایو فوجی هم رفته بودن عکس بگیرن ساو و اینویی هم بستنی میخوردن کاملیا و مومو هم اب بازی میکردن و رایا و تزوکا شیک پیش هم نشستن و حرف میزدن منم تو اب بودم حس کردم یکی داره پاهامو قلقلک میده که یهویی یه جیغ کشیدم ایجی از اب د اومد

ایجی:خخخخخخخ فک کردی چی هستم

-مرض بگیری انشالله گوریل خر

ایجی:نظرت چیه کاپی هارو اذیت کنیم

-ارهههههه

.......ادامه دارد.........

[ دوشنبه 13 مهر 1394 ] [ 23:06 ] [ armita0mukami ] [ بازدید : 1872 ] [ نظرات (6) ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
اینهیه کیکومارو 00:18 - دوشنبه 08 دی 1404
این جوری میخاستی خبرم کنی؟؟؟؟؟

خوب اشکال نداره ولی عااااااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااالی بود کیف کردم لایک !!!!!!!!!!
پاسخ: اه یادم رفت خب بگ چیکار کنم اخه یادم میره
مرسی از نظرتون عزیزم

اینهیه کیکومارو 00:18 - دوشنبه 08 دی 1404
خخخخخخخخخخخخخخخخ مردم ازخنده
پاسخ:واقعا خنده دار بود

رویا 00:18 - دوشنبه 08 دی 1404
عالی بد آفرین






پاسخ:مرسی عشقم

ساو 00:18 - دوشنبه 08 دی 1404
عالی بود
پاسخ:مقسی

سایو فوجی 00:18 - دوشنبه 08 دی 1404
:):):):):):)

واقعا داره جالب میشه
پاسخ:اره تازه داره جالب میشه

مونوکو 00:18 - دوشنبه 08 دی 1404
چه جالب منم حوصلتو ندارم فقط برات نظر میدم بی نظر نباشی.

آخرین مطالب
عشق یعنی....... قسمت 2 (شنبه 06 تیر 1405)
عشق یعنی.......... قسمت 3 (شنبه 06 تیر 1405)
عشق یعنی..... قسمت 4 (شنبه 06 تیر 1405)
نقاشی بنده (شنبه 06 تیر 1405)
عشق یعنی....... قسمت 5 (شنبه 06 تیر 1405)
هاااا!!!!!!!! (شنبه 06 تیر 1405)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران