برو ادامه چون هیچ حرفی ندارم
چی؟؟؟ان ایجی رو بغل کرده !!!هه تو دیگه چرا ایجی
ایجی متوجه شد که من اومدم منم از اونجا دور شدم و شروع کردم به دویدن ایجی هم ان رو کنار زد و دوید دنبالم
ایجی:ارمی تو موضوع رو غلط فهمیدی وایسا
یعنی چی !!؟؟
ایجی:خواهش میکنم وایسا ارمی
منم سرعتمو بالا بردم که ایجی گمم کرد به یه خیابونی رسیدم که هیچکس اونجا نبود هوا هم خیلی تاریک بود که یهویی شروع کردم به گریه کردن
-چرا؟؟چرا باید کسی رو که از ته دل عاشقش بودم به من خیانت کنه؟؟؟؟خدا چرا باید سرنوشت من اینطوری باشه؟؟چرا؟؟
گریه ام بیشتر شد و صدامو بردم بالا
-مگه نمیشنوییییییییی؟؟؟من هنوز خیلی جوونم که میخوای این امتحان رو از من بگیری !!!!!چرا چیزی نمیگیییییییی
ای خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرم و عمرمو میگرم ازت
این قصه های لعنتی
از خنده دورم میکنن
این نفس های بی هدف
زنده به گورم میکنن
چه لحظه های خوبیه
ثانیه های اخره
فرشته ی مردن من
منو از اینجا میبره
-چرا منو نمیبری ها؟؟؟؟؟مگه با تو نیستم ؟؟؟منو ببر که از دنیا خلاص بشم ببر منوووووووو
دو زانو افتادم زمین گریه هام بیشتر و بیشتر شدن موبایلم هی زنگ میخورد اما من جواب نمیدادم
(رویا)
هم ایجی هم ارمی هردوناشون نیومدن
-کاملیا زنگ زدی
کاملیا:اره ولی جواب نمیده
ساو:شاید چیزیشون شده
اوییشی:ایجی هم در دسترس نیس
تزوکا:تقسیم بشین باید دنبالشون بگردیم
بچه ها :های
هممون هم یه تقسیم شدیم و داشتیم دنبالشون میگردیم
(ارمی)
چشمام مثله یه کاسه خون شده بودن فقط گریه میکردم حس کردم یکی از پشت منو بغل کرده ایجی بود اونو زدم کنار و یکی زدم تو صورتش
ایجی:خواهش میکنم ارمی به حرفام گوش بده
بازم حرف
-مثلا چی رو میخوای بگی ها؟؟؟
ایجی:من تو رو دوست دارم میفهمی
-بسه ایجی دیگه بسه من باید برم
منم به راهم ادامه دادم
ایجی:اخه چرا من که عاشقتم چرا به هم نمیگی !؟؟؟؟ من فقط میخوام یه چیزی رو ازت بشنوم اینکه بهم بگی دوست دارم
داشتم راه میرفتم که یه صپایی به گوشم رسید صدا خیلی وحشتناک بود بدنم کاملا میلرزید سرمو برگردوندم اون چیزی رو که میدیدمو باور نمیکردم نه
-ایجی...نه...نه...نههههههههه ایجیییییییییی
یه ماشینی اومد وایجی رو زد ایجی رو زمین بود سرش هم فجیع خون ریزی میکردم رفتم پیشش و سرشو رو پاهام گذاشتم
-ایجی ...خواهش میکنم چشماتو باز کن خواهش میکنم
ایجی کاملا بیهوش بود موبایلمو در اوردم و زنگ زدم امبولانس وقتی امبولانس رسید زود رفتیم بیمارستان ایجی رو بردن تو یک اتاق و کلی صرم بهش وصل کردن منم سرمو گزاشتم بین پاهام و گریه میکردم که رایا به من زنگ زد منم جوال دادم
-الو
رایا:الو کجایی حالت خوبه
-من حالم خوبه اما ایجی حالش بده
رایا:چی شده؟؟چرا صدات اینطوریه؟؟؟گریه کردی
-ای...ای.....ایج....
رایا:ایجی چی؟؟؟؟
-ایجی تصادف کرد
منم تلفنو قطع کردم
(رایا)
باورم نمیشه.......
...........ادامه دارد...............
پاسخ:باوشه الان مزارم